نمی دانم چرا لحظه ی سال تحویل این کلمات در ذهنم جاری شد، درست زمانی که همه به فکر تولد و بهار و شادی و تبریک بودند من به یاد مرگ افتادم زیرا اعتقاد دارم:
"مرگ زمستان از تولد بهار زیبا تر است"
گاهی اوقات فکر میکنم تنها با مردن میتوانم خیلی از سوء تفاهم های پیرامون خودم را رفع کنم. یا اینکه "فقط با مرگ می شود خیلی از حقانیت ها را ثابت کرد"
آرمانی ترین صحنه ای که همیشه در ذهن دارم لحظه ایست که هنگام عبور از کوچه ای تاریک گلوله ای از خان لوله ی تپانچه ای با چرخش زیاد به بیرون پرتاب شود و درست راه قفصه ی سینه ام را بپیماید و با ملایمتی خشن قلبم را سوراخ کند و از سمت دیگر قلب به مهره ها برخورد کند و بایستد! بوی باروت و گوشت سوخته با بوی عطری که تازه خریده ام محلول میشود و بوی خون...! سکوت سکوت سکوت
اول پاهایم شل میشود، زانو میزنم، و بعد به پلو روی زمین می افتم و دیگر چیزی نمیفهمم...
البته با جاغو هم میشود به این زیبایی مرد،فقط کافیست دو تا لات خیابانی این بار داخل کوچه ای تنگ جلویم را بگیرند،موبایلم را بخواهند، من مقاومت کنم، فرار کنم ودر حال فرار به ضرب چاغو از پشت نقش آسفالت کف کوچه شوم. بوی خون، بوی عطر، بوی خاک... سکوت سکوت سکوت
به همان اندازه موثر است،خشن و بی دردسر!
یک روز میگذرد، جنازه ام را پیدا میکنند، آن وقت آداب و رسوم و رفت و آمد و سوم و هفتم و شام و ناهار و... میگذرد.و اطرافیان یک هفته فرصت دارند تا درباره تمام دیده ها و شنیده هاشان قضاوت کنند بدون حضور من! و بعد از یک هفته همه چیز فراموش میشود، یک هفته هم فرصت زیادیست!
این شب ها و شب های گذشته و شب های آینده ، راهم را از میان کوچه های باریک و تاریک انتخاب میکنم، به امید ملاقات گلوله ای از جلو یا دشنه ای از پشت!
|
+| نوشته شده توسط
عماد محسنی در سه شنبه 4 فروردین1388
|