در این ستون قرار است هر هفته اعتراف کنم. اعتراف به آنچه باید میکردم و نکردم و به آنچه نباید انجام میدادم. اعتراف به افکار غلط و رفتارهای اشتباه
از سیگار خوشم نمیآید نه از دود سیگار، از ژستی که هنگام کشیدن سیگار به خود میگیرند. پا روی پا میاندازند و بادی به غبغب، وقتی پک میزنند چشمانشنان را تنگ میکنند و طوری خاکسترش را میتکانند که انگار گردن رستم را میشکنند. تجربه به من نشان داده آدمها وقتی سیگار نمیکشند کمتر دروغ میگویند. چون خودشانند و نمیخواهند با بیرون دادن دود سیگار ادای چیزی را در بیاورند. اصلاً سیگار کشیدن عین دروغ گفتن است. آدم وقتی دروغ میگوید که بخواهد خودش را آن طور که نیست جا بزند و آدم هایی که من می شناسم برای همین دلیل است که سیگار می کشند. اما اعتراف میکنم خیلی وقتها دلم میخواست خودم را در پشت دود غلیظ سیگار پنهان کنم. قدری احساس بزرگ شدن به خود میگرفتم و قدری احساس دگر اندیشی. ژستم هم بهتر میشد لااقل خیلی بهتر از آنچه که الآن هست. میشدم مثل عکسهای "همفری بوگارت" یا احمد شاملو!
تا همین جای موضوع را داشته باشید تا بعد...
چندی پیش در نشریه داخلی سایت نیوز بان به قلم "دیوید برونر" که نمیدانم کیست، مطلبی را خواندم تحت عنوان "50 نکته برای علاقه مندان به روزنامه نگاری" از شماره 1 تا 49 این لیست نکاتی را شامل میشد که هر روزنامه نگار باید رعایت کند تا موفق باشد. نکاتی راهگشا و البته عمل به آنها بسیار دشوار. اما حرف من سر نکته آخر است. دیوید برونر جلوی عدد 50 نوشته بود: "و نکته آخر اینکه هیچ وقت استراحت و صرف نوشیدنی در کافه را فراموش نکنید." اعتراف میکنم برای تبدیل شدن به یک روزنامه نگار حرفهای نکته آخر را مو به مو اجرا کردم و نکات 1 تا 49 را فرستادم گاراژ! مشغول به استراحت شدم و تا چشم باز کردم دیدم کارم شده است کافه نشینی و قهوه نوشی!
کلمات قهوه و سیگار در کنار هم زیاد میآیند، چه در عنوان فیلمها و کتابها و چه در شعرهای سپید. اما هر دوی آنها در جامعه ما یک کار کرد دارند. به خیلی از ما کمک می کنند تا شبیه کسانی شویم که دوست داریم. حکایت قهوه نوشیدنهای من در کافههای کرمان حکایت سیگار کشیدن خیلیهاست. بدون اینکه مقدمات و مؤخرات نویسنده شدن، هنر مند شدن، بازیگر شدن یا هر چیز دیگر شدن را رعایت کنند، پناه میآورند به یک المان بیرونی از اکثر هنرمندان. به سیگار، به قهوه و کافه.
و اعتراف آخر: من تا به حال هیچ فیلمی از "همفری بوگارت" ندیدهام فقط برای این اسمش را در ابتدای متن آوردم که بگویم آدم با معلوماتی هستم!شجاعت یعنی جویدن یک شکلات نرم با دندانی که درد میکند!
اولی دیوان حافظی است که یادم نیست از چه کسی هدیه گرفتم در زمانی که به اندازه کافی بچه بودم که خواندن بلد نباشم
دومی را امروز خودم به خودم هدیه دادم...
تنهایی..."
این را که نوشت ماشه را فشرد و تنها شد...
یکشنبه ی همین هفته بود که یه بچه ی فال فروش یه فال رو به زور بهم فروشونده کرد!!!
فال حافظ نبود از این فالای طالع بینی
توش نوشته بود که شما (یعنی من!) در این هفته به یک موفقییت تجاری عظیم میرسید و یک عدد پول قلمبه به دستتان میرسد!
الان که دارم این پست را تایپ میکنم ساعت 11 جمعه شب است و هنوز هیچ پول قلبه ای به دستم نرسیده. البته هنوز یک ساعت به آخر هفته مونده این یک ساعت رو هم منتظر میمونیم
طبق برنامه ریزی های انجام شده در سازمان فضایی ناسا قرار است تا سال 2030 انسان به کره مریخ فرستاده شود
همچنین چشم انداز مسابقات روبوکاپ برگزاری مسابقه ی فوتبال بین تیم قهرمان جام جهانی و تیم ربات های فوتبالیست در سال 2050 است
من هم اگر از همین الان به فکر کار و کاسبی بیوفتم کارهای جنبی را تعطیل کنم رنگ روز آدم درس بخوانم و هیچ پولی خرج نکنم میتوانم تا 20 سال آینده تشکیل زندگی دهم و ...
و کشور ایران هم طبق برآورد های به عمل آمده 100 سال دیگر کاملا دموکراتیک میشود
بعضی ها دوست دارند بمیرند تا همه ی بدی هایی که کرده اند بخشیده شود!
بعضی ها دوست دارند بمیرند تا دل کسانی که دوستشان دارند برایشان تنگ شود!
بعضی وقت ها هم دوست دارند بمیرند تا شاید کسی برایشان تب کند!
دوست دارند بمیرند تا پشیمانی کسانی را ببینند که در زمان حیاتشان به آنها ...!
چه فرقی میکند؟؟!
حال که نه به کسی بدی کرده ای، نه کسی را دوست داری ، نه کسی برایت تب میکند و نه کسی پشیمان میشود،دیگر مردن هم فایده ای ندارد!
این وبلاگ به پوچی رسید
یک قلم رنجه ی پوچ گرایانه!!!
در سایه ی قانون ( قسمت اول)
لطفا قبل و بعد از خواندن این مطلب به حافظه ی تاریخی خود رجوع کنید.
آقای انقلاب : ما نظام شاهنشاهی و شاه را اصلا قبول نداریم
آقای شاه : خب میتونید به صورت قانونی اقدام کنید ،مثلا شکایت کنید.
آقای انقلاب: این رژیم شما همش فاسده ما هیچیش رو قبول نداریم میخایم حکومت عوض بشه، به کی شکایت کنیم آخه؟
آقای شاه : خب معلومه به دادگاه عالی شاهنشاهی شکایت کنید به صورت کاملا قانونی! آقاه دادگاه... لطف کن به شکایت آقایون رسیدگی کن حقشون رو بهشون بده برن.
آقای انقلاب {عصبانی} : مرگ برشاه ، مرگ بر آمریکا ، چلسق...!
آقای شاه : به هر حال ما اعتقاد داریم که باید مسائل در سایه ی قانون حل بشه ، مملکت قانون داره آقا
آقای انقلاب : ما این قانون رو قبول نداریم.
من آنم که رستم بود پهلوان!

ایران کشوری است که با اکتشافات جیرفت مشخص شد هفت هزار سال پیشینه تاریخی دارد،اولین تمدن بشری در ایران شکل گرفت،قدمت موسیقی در این کشور از دو هزار سال هم فرا تر میرود. اولین منشور حقوق بشر توسط ایرانی ها نگاشته شد.در گذشته های دور کشور ایران ابر قدرت نظامی و اقتصادی دنیا بود.فردوسی ،سعدی ،حافظ ،مولوی و ... همه ایرانی بودند.
نه داداش! داری اشتباه میکنی بذار روشنت کنم...
ایران کشوری است که در منطقه خاور میانه ( پر تنش ترین جغرافیای جهان) واقع است.مردم این کشور هر روز از خروس خوان تا بوق سگ توی سر کله ی هم میزنند تا بتوانند شکمشان را سیر کنند.تیراژ کتاب در این کشور به ندرت از دو هزار جلد فرا تر میرود! نشریات غیر دولتی در این کشور توی دیوار به سر میبرند! خواننده ی محبوب مردم شخصی است به اسم شهرام شب پره! پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما اخراجی ها! رئیس جمهور مردم احمدی نژاد. اسطوره ی فوتبال علی دایی و کریمی! سریال مورد علاقه مردم افسانه جومونگ! و بهترین برنامه ساز تلوزیون عادل فردوسی پور! در این کشور مردم هر 4 سال یک بار به احمدی نژاد رای میدهند و ایضا هر چهار سال یک بار به جام جهانی فوتبال نمیروند!
مگه نه؟؟؟
"لطفا زیر ۱۸ ساله ها نخوانند"
چرا راه دور برویم مثلا خود من مدتی است چندین ایده ی داستانی خوب در ذهن دارم که به علت منع اخلاقی موجود در جامعه آنها را نمیتوانم بنویسم چون میدانم در صورت نگارش، آنها را نمیتوانم جایی بخوانم! مثلا به ایده های زیر دقت کنید:
۱ـ مردی یک معشوقه ی خیابانی را به خانه میبرد و شب را در آغوش او میخوابد و صبح که از خواب بلند میشود می بیند جنازه ی گندیده ی زن که پر از مگس و کرم است در آغوش اوست!
۲ـ آلفرد مردیست جوان، خوش تیپ، خوش صحبت، خوش اخلاق و در کار و تجارت بسیار موفق و پولدار. او در سال هفده هزار و هشت در کارلون سیتی زندگی میکند! آلفرد در برقراری رابطه ی جنسی با جنس مخالف یا موافق بسیار ناموفق است. هر معشوقه ای که با او میخوابد از او متنفر میشود.این خصوصیت باعث انزوای آلفرد در شهر کارلون_ که س ک س در آن فرهنگ غالب است،_میشود.او در پایان داستان خودکشی میکند.
۳ـ آلبرت هم در شهر کارلون زندگی میکند آن هم در سال هفده هزار و هشت میلادی. او به هیچ وجه میل جنسی ندارد، نه به جنس موافق ونه به جنس مخالف! در نهایت به پوچی میرسد و ... انتهار!
۴ـ این یکی داستان مهران است که در سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت در تهران زندگی میکند، تا پایان عمر با کسی به غیر از خودش ...ولش کن خیلی تکراریه و بسیار مشمئز کننده!
۵ـ داستان دختر بچه ایست که در جنگل رها میشود درجنگل بزرگ شده و به دلیل زیبایی بسیار زیاد، تبدیل میشود به ملکه ی زیبایی حیوانات جنگل،هر حیوانی که میخواهد نسل خود را با انسان تلفیق کند تا هوشمند شود، به سراغ او میرود.در واقع او تبدیل میشود به ماشین تولید مثل حیوانات و تمام عمر را آبستن زندگی میکند.
نگفتم...؟!
نظر شما چیست ؟ آیا میشود این ایده ها را داستان کرد؟!